بچه ی هدیه داشت زور می زد که بخوابد اما نمی توانست. بهش گفتم، خاله می خوای بریم روی تخت من بخوابیم برات کتاب قصه بخونم؟ گفت آره. چهل دقیقه ی بعد، وقتی نصف بیشتر کتاب داستان بچگی خودم را برایش خوانده بودم و تمام لامپ های خانه و ایضاً چراغ خوابم را خاموش کرده بودم که او راحت تر بتواند بخوابد، در حالی که کتاب قصه را در تاریکی و زیر نور صفحه ی موبایلم گرفته بودم و مردمک چشم هایم از حد عادی سه سایز بزرگتر شده بود تا بتوانم نوشته های کتاب را ببینم، محمدمهدی بهم
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری