خرید بک لینک

بچه ی هدیه داشت زور می زد که بخوابد اما نمی توانست. بهش گفتم، خاله می خوای بریم روی تخت من بخوابیم برات کتاب قصه بخونم؟ گفت آره. چهل دقیقه ی بعد، وقتی نصف بیشتر کتاب داستان بچگی خودم را برایش خوانده بودم و تمام لامپ های خانه و ایضاً چراغ خوابم را خاموش کرده بودم که او راحت تر بتواند بخوابد، در حالی که کتاب قصه را در تاریکی و زیر نور صفحه ی موبایلم گرفته بودم و مردمک چشم هایم از حد عادی سه سایز بزرگتر شده بود تا بتوانم نوشته های کتاب را ببینم، محمدمهدی بهم

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: يکشنبه 22 مرداد 1402 ساعت: 11:35

ساعت کاری مان تمام شده بود و من به هیچ عنوان دلم نمی خواست مسیرم تا ماشین را طی کنم در حالی که آقای ر. کنارم راه می رود.بلند شدم وسایلم را جمع کردم و همزمان توی ذهنم دنبال بهانه می گشتم که چطوری او را بپیچانم. آقای ر. رفت جلوی در و گفت بریم؟ با اکراه گفتم بریم. بعد ناامیدانه برگه های روی میزم را نگاه کردم و بهانه ام را در همان لحظه یافتم! وانمود کردم انگار یکهو چیزی یادم آمده؛ یکی از برگه های باطله را برداشتم و گفتم "ای واااااای من باید کارای این برگه رو انجام میدادم یادم رفته بود. مجبورم الان بمونم انجامش بدم." بعد مکث کردم و کاملا پیروزمندانه گفتم "می خواین شما معطل من نشید دیرتون میشه ... شما برید." و آقای ر. رفت.نشستم پشت میزم و در سکوت، خیره شدم به تصویر مانیتورم. دلم تنهایی می خواست. دلم عمیقا می خواست تنها باشم و در سکوت بنشینم. از حرف های کسی ناراحت بودم و دلم می خواست فقط خودم تنها باشم. تازگی ها اینطوری شده ام که وقتی خیلی ناراحت می شوم، سکوت و تنها بودن و هیچ کس را ندیدن و هیچ حرفی نزدن، حالم را حسابی بهتر می کند.بلند شدم جهت تمدّد اعصاب بیشتر، دستمال برداشتم و میزم را تمیز کردم. زیر پایه ی مانیتورم به نظر، مدت ها بود که تمیز نشده؛ دستمال را الکل زدم و زیر مانیتورم را برق انداختم.حالم بهتر شد.گرد و غبار پشت مانیتور و بالایش را گرفتم و آرام شدم.خُرده بیسکوییت هایی که روی کیبورد ریخته بود را تمیز کردم و آرام تر شدم.بعد رفتم به سمت خانه. تنهایی، و در سکوت محض. بدون شنیدن آهنگ های تیلر سوئیفت یا رادیو آوا و رادیو پیام.رفتم دو کوچه بالاتر از خانه مان، زیر یکی از تیرهای چراغ برق ایستادم و موبایلم را خاموش کردم. نمی خواستم بروم خانه. نمی خواستم با "حال بد" بروم خانه. ماش

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 19:51

خیلی وقت بود آشپزی نکرده بودم. خیلی خیلی خیلی وقت بود و در واقع اصلا یادم نمی آمد آخرین باری که غذا پخته بودم چند قرن قبل بود.اما چیزی که به وضوح یادم می آمد این بود که همه ی دفعات قبلی که غذا پخته بودم، آخرش مامان فوت های کوزه گری اش را روی غذا می ریخت و من هیچ وقت یک غذا را از اول تا آخرِ آخر خودم نپخته بودم. بعد در یک روز عصر، وقتی خودم تنها بودم تصمیم گرفتم برای پنج نفر مهمان که قرار است از فرودگاه برسند خانه مان، شام بپزم. بعد هی فکر کردم چه غذایی هست که من می توانم صفر تا صدش را خودم تنها بپزم و احتمالا قابل خوردن بشود؟! قطعا پلو مرغ!بعد جوگیر شدم و گفتم سالاد ماکارونی هم کنارش بپزم. بعد جوگیرتر شدم و گفتم سالاد اندونزی هم برایشان درست کنم.همه ی اینها در شرایطی بود که من باید مفصلا می رفتم خرید چون مواد اولیه ی هیچ کدام از تصمیمات جوگیریِ من را توی خانه نداشتیم. بهتر است در اینجا توضیح ندهم که برای اولین بار رفتم خرید فیله ی مرغ و هیچ ایده ای نداشتم چطوری باید خریداری کنم؛ ضایع تر اینکه هیچ ایده ای نداشتم اسم آن مدل کلم هایی که توی سالاد اندونزی می ریزند کلم بروکلی است یا کلم پیچ! :)))) و لازم به ذکر است که حتی یادم نمی آمد اساسا باید کنسرو نخودفرنگی و ذرت را قبل از مصرف توی آب جوش انداخت! فقط خوبی اش این بود که جواب همه ی سوال های احمقانه ام توی گوگل وجود داشت. اینکه "اسم کلم توی سالاد اندونزی چیست؟" و "کنسرو نخودفرنگی باید چند دقیقه در آب بجوشد؟" و ""هرگز پیش از این فکر نمی کردم می توانم دو مدل غذا را ظرف مدت دو ساعت و نیم خودم به تنهایی بپزم.و خستگی ام واقعا از تنم در رفت وقتی مامان از در رسید و گفت "هدی چه بویی راه انداختی!"ضمیمه 1 : سرچ هایم توی گوگل واقعا آن مدلی

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 19:51

من توی اتاق خودم بودم و صدای حرف زدنشان با هم را می شنیدم. داشت ناله می کرد "مامان کاش به بابا بگیم توی ماموریتش دو شب بمونه. اینطوری من یه شب توی اتاق خاله هدی می خوابم یه شب هم توی اتاق مامانی باباجی."خنده ام گرفت. هدیه بهش گفت "حالا بالاخره تصمیمت رو بگیر میخوای امشب کدوم اتاق بخوابی؟"دوباره ناله کرد "این خیلی تصمیم سختیه" و با حالت گریه گفت "من اصلا نمی تونم انتخاب کنم! چرا بابا فقط یه شب رفته ماموریت؟؟"معلوم بود هدیه دارد حوصله اش سر می رود. گفت "می خوای ده بیست سی چهل کنی؟"و من توی اتاقم صدای ده بیست سی چهل را می شنیدم که به هفتاد هشتاد نود صد رسید و ادامه ی جمله "خب اتاق خاله هدی انتخاب شد!" و بعد من توی اتاقم، یکی محکم زدم روی پیشانی ام!دو تا کتاب قصه همراهش آورده بود. دراز شد روی تخت من و بهم گفت "خاله هدی یه قصه برام تعریف کن."گفتم، خاله من که قصه بلد نیستم تعریف کنم. گفت "خب یه قصه همینطوری از خودت بساز." گفتم، خاله جون! من قصه بلد نیستم از خودم بسازم! گفت "خب سعی ات رو بکن." - کاملا مشخص بود این جمله ای است که هدیه وقت هایی که محمد مهدی میگوید کاری را بلد نیست، بهش می گوید. اینکه "سعی کن! تلاش کن!"گفتم، خاله اون مامانته که می تونه فی البداهه از خودش قصه و شعر برات بگه. من نمی تونم.بلند شد روی تخت نشست و با نگرانی گفت "خاله هدی اگه بچه دار بشید بعد بچه تون فقط کتاب های علمی داشته باشه و هیچ کتاب قصه ای که مناسب وقت خواب باشه نداشته باشه، اون وقت شما چطوری می خواین براش قصه بگین؟؟"خندیدم و گفتم، می فرستمش خونه ی خاله اش تا خاله هدیه براش قصه تعریف کنه.خیلی جدی من را نگاه کرد و در حالی که اصلا قانع نشده بود گفت "خاله هدی شما تا سه سال بچه دار نشید. حتما هم قبلش برید

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 19:51

صفحه بندی